دوباره سر خونه اول
سلام عشق من، سلام مهربونم بهترینم همه زندگیم....
این دوهفته چقدر به هردومون سخت گذشت. من با تو هرلحظه گریه کردم. تو پسر طلایی من با هیچی سر به راه نشدی. نه مهدو قبول کردی نه پرستار ... بمیرم برات که کلی گریه کردی و اذیت شدی. معذرت میخوام ازت اما خدا شاهده خودم از همه بیشتر داغون شدم. خواب و خوراک نداشتم فقط خدا میدونه. حتی به خانومی توی مهد پول بیشتر دادم که برای نگهداریت سعی بیشتری بکنه اما بازم نشد .
حالا گذشت و الان که دارم برات مینویسم تو خونه ای و بابای مهربونت کنارته. بابا فرشیدی هم خیلی ناراحتت بود همه اش بعد از پروازش کاراش رو میذاشت میومد دنبالت تو مهد و کلی غصه ات رو میخورد. دیروز تو بغلش خوابیده بودی و همش از خواب میپریدی و بابا فرشید وقتی برام تعریف میکرد بغض تو صداش معلوم بود.
واما امروز شما تو بغل من بیدار شدی و حسابی خوشحال بودی.
قرار بر این شد که مامانی بیاد و من پرستار بگیرم تو خونه و شما در کنار مامانی بهش عادت بکنی و بعد در کنار پرستار به مهد عادت کنی. امیدوارم این راه حل بهترین باشه و تو دیگه اذیت نشی.
الان کلی انرژی دارم که خونه ای و داری بازی میکنی. این دو هفته سر کار اصلا نفهمیدم چی گذشت. حالا باید به کارام برسم مامانی جونم.
شادی تو خوشی تو سلامتی تو ارزوی من و باباته عزیزم. عاشقانه دوست داریم.


دوباره سر خونه اول 
